تبليغاتX
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

""""""همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.""""""

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:9 توسط مهدی یاربد |

سلام ری را
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:45 توسط مهدی یاربد |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                   دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:58 توسط مهدی یاربد |

سرود پرنده ای نمی شنوم

جز قیل و قال سیاه کلاغان روسپی

بر درخت خشک شده ای

که هیچ نشانی از تو ندارد

از برکه چشمان زلالی یاد تو دود شده است

ای نخستین رستاخیز هبوط آدم و حوا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:16 توسط مهدی یاربد |

امروز بعد از مدتها میخوام عهدم رو بشکنم و دوباره مطلب بنویسم اونم فقط به خاطر اینکه خیلی دلم گرفته. از این دنیا و دنی بودنش و از قانونی که همیشه خوبها رو زودتر گلچین می کنه. دیروز یکی از غم انگیز ترین روزای زندگیم بود. دلم می خواست فریاد بزنم و از این دنیا شکایت کنم و از عدالتش و ...

ولی به کی؟ این سوال رو همیشه تو ذهنم داشتم و دارم. آخه چرا باید در جوانی طعم پیری رو چشید اصلا دلیل به دنیا اومدن چیه؟این که فقط غم وغصه ها رو تحمل کنی؟ این چه عدالتیه؟ پس فلسفه وجودی فقط همینه؟ نمی دونم شاید دیونه شدم شاید عقلم محدوده و به جایی قد نمیده.

ولش برگردم به دلیل دلتنگیم. به غصه ای که به اندازه یه کوه رو شونه هام سنگینی می کنه. دیروز خبر درگذشت یکی از نازنین ترین دوستام رو شنیدم. یکی از با معرفت ترین و دوست داشتنی ترین ها رو. کسی که راضی به ناراحتی هیچ کس نبود. شاید شما که این مطالب رو می خونید نشناسیدش ولی هم محلی هام اونو خوب می شناسن.

کیانوش جوکار دوستی که سالیان سال در کنار هم بودیم و روزهای خوبی رو به خصوص تو زمین فوتبال داشتیم. واقعا سخته از دست دادن عزیزان بخصوص که جوون باشه. اونم اینکه تازه از سفر ماه عسلش برگشته باشه و...

فقط می تونم بگم روحش شاد و یادش گرامی

کسی که هیچ وقت فراموشت نمی کنه مهدی یاربد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:47 توسط مهدی یاربد |

چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید،
گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق .
و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم،
اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.

 

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است،
 شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.

تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی:
در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک،
که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند،
و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند

 

نصیحت  جبران خلیل جبران به زوج های جوان :
جام یکدیگر پر کنید ، لکن از یک جام ننوشید .
از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط مهدی یاربد |

افلاطون می گوید:

اگر با دلت چیزی را دوست داری زیاد جدی نگیر چون ارزش ندارد. زیرا کار دل دوست داشتن است مانند چشم که کارش دیدن است. اما اگر یک روز با عقلت کسی را دوست داشتی اگر عقلت عاشق شد بدان که داری چیزی را تجربه می کنی که اسمش عشق است.

هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند دوستشان دارند اما عاشقان وقتی کسی را دوست داشته باشند او را زیبا می بینند. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 16:7 توسط مهدی یاربد |

من تازه با این عارف آشنا شدم و حیفم اومد که درباره اون تو وبلاگ چیزی ننویسم. اگه خواستید کتاباشو می تونید از این آدرس گیر بیارید.http://www.iranosho.0catch.com/taalim.htm

اوشو/ Osho در یازده دسامبر 1931 پا به این جهان گذاشت و در 19 ﮊانویه 1990 رخت از آن بست. اوشو تعلیماتش را تنها در قالب کلمات ادا نمیکرد.بلکه زندگی او سرمشقی از تعالیم و اعتقاداتش بود. او زندگی را به حد تمام و کمال تجربه کرد; زندگی وی آکنده از عشق، شجاعت، وقار و شوخ طبعی خاصی بود که از طریق آن به قلب میلیونها نفر از مردم دنیا راه یافت. ((ﮊان لایل)) در مجله ی Vogue درباره ی اوشو می نویسد: (( او مردی است مهربان و شفیق، در نهایت صداقت... یکی از باهوش ترین، ادیب ترین، پر مغزترین و مطلع ترین سخنورانی است که تا به حال دیده ام)). با این وجود، اوشو همیشه از خویش به عنوان انسانی معمولی یاد می کردو بر این نکته تاکید داشت که آنچه که او بدان دست یافته، برای همه کس دست یافتنی است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:11 توسط مهدی یاربد |

 
((زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با کا کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است)).
                                                                  اوشو (عارف معاصر هندی)


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:5 توسط مهدی یاربد |

آوازهای غمناک 

پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دُمبال یه واگن باری می‌گشتم
که غِلَم بده ببرَتَم یه جایی تو جنوب.
آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می‌کنم و می‌خندم.

لنگستن هیوز

ترجمه: احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:20 توسط مهدی یاربد |